«محمد» مادر بزرگ‌ها!

اشاره: سایت جوان آنلاین در صفحه مقاومت و پایداری خود، نوشته‌ای را به یاد شهید محمد خوشبخت به قلم هانیه باختر منتشر کرده است. + چند ماه پیش نیز، گزارشی از زندگی جانباز هفتاددرصد، محمدجواد وفائی‌فرد به قلم ایشان در روزنامه جوان به چاپ رسیده بود.

نوشته‌ی “«محمد» مادر بزرگ‌ها!” را به یاد شهید محمد خوشبخت و همه‌ی مادران شهدا با هم می‌خوانیم:

شهید خوشبختچادر نماز سفیدش در شب سیاه و ساکت شبیه شبح خود نمایی میکند. آرام نماز می خواند. تنهای تنها گوشه ای ایستاده است. همه خوابند. او فکر می کند حتی من هم خوابم. اما ظاهرا بیدارم. پرستار هم گوشه ای دیگر ایستاده و او هم نماز شب می خواند. هوایی می شوم که بروم وضو بگیرم و مثل انها گوشه ای سجاده ام را پهن کنم تا شاید خدا نظری هم به من بیندازد. اما فقط هوایی می شوم. همین! 
هر دو دستانشان رابالا می گیرند. قنوت می کنند. من که تقریبا فاصله زیادی با مادر شهید ندارم صدای خاصی را می شنوم که زود تر از اینها انتظارش را می کشیدم. اشک از چشمانش سرازیر می شود. گونه هایش می لرزد. دستانش هم. دانه های تسبیح را آرام آرام می اندازد. و با نگاهش که احتمالا همه چیز را تار میبیند به گوشه ای خیره می شود. انگار مسئله ای ذهنش را در گیر کرده. با خود می گویم شاید نام چند مومن را فراموش کرده به همین خاطر سرفه ای کوتاه می کنم تا مرا هم به خاطر بیاورد و نام مرا هم در نماز شبش بگوید.(!) 
او مرا یاد مادر بزرگ خودم می اندازد که سن ش از صد گذشته بود. دندانهایش دوباره بیرون می آمدند و موهایش رنگ زمان جوانی را گرفته بودند. دندانهایش به پنج تا نمی رسید. دو تا بالا و دو تا پایین. شبیه زمان کودکی اش. صدای به هم خوردن دندانهایش تیک تاک ساعت ام بود و گاهی وقتها لالایی ام. این صدا از خیلی چیزهابرایم آرامش بخش تر بود. چون می دانستم مادر بزرگ درآن هوای سرد هنوز زنده است. تا صدای به هم خوردن دندانهایش قطع می شد، از خواب می پریدم و گوشم را به دهانش می چسباندم که نفس می کشد یا نه؟ گاهی اوقات در این مواقع خر و پفی می کرد و من از ترس سریع چند متر از مادربزرگ فاصله میگرفتم. اما باز هم خدا را شکر میکردم که زنده است. اگر او برای همیشه می رفت چه کسی من و مرغ و خروس هایش را نوازش میکرد؟چه کسی برایم نان می پخت؟ شبها چه کسی با صدای دندانهایش برایم لالایی می خواند؟ صدای “بچه هم بچه های قدیم” چه کسی مرا برای رفتن به مکتب از خواب بیدار می کرد؟ حتی فکرش هم برایم غیر قابل تحمل بود. 
خیلی سعی کردم تا در آن شبهایی که مادر بزرگ مریض بود دندان هایم را به بهانه ی سرما به هم بکوبم تا خوابم بگیرد. اما لالایی های او حکایت دیگری داشت. دستانش می لرزید اما دلش قرص و محکم بود. چین وچروک صورتش می گفت که زندگی پیچ و خم های زیادی دارد. و عبور از این جاده ها گاهی به دو راهی و حتی گاهی به بیراهه ختم می شود. نام چهل مومن را که می گفت، شنیدنی بود. نام تمام اهالی ده را تند تند و پشت سر هم می گفت.اما اهالی ده کم بودند و به چهل نفر نمی رسیدند. این جا بود که مادر بزرگ آهی از ته دل می کشید وآرام نام کسی را می گفت و بقیه دانه های تسبیح را رها می کرد و به نمازش ادامه می داد. 
همیشه وقتی از او میپرسیدم نام چه کسی را می آوری و آه میکشی؟ میگفت: نام محمدم را. همان که ۲۰ سال پیش رفت و قول داد که سرخرمن برمی گردد. همیشه اینجای حرفهایش که می رسید. ادامه نمی داد. همیشه اینجای داستان که می رسید عینکش را از روی چشمان سرمه کشیده اش برمی داشت و با گوشه ی دستمالش اشکش را پاک میکرد. 
و حالا مادر شهید خوشبخت اشکش را پاک کرد. چقدر این دو به هم شباهت دارند راستی یادم رفت بگویم نام شهید خوشبخت هم محمد است. آیا محمد هم به مادر گفته که برمیگردد؟ آخر مادر ِ او هم مانند مادر بزرگ رویاهای من انگار انتظار کسی را می کشید. اصلا نگاهش فقط به محراب خیره شده بود. شاید چیزهایی می دید. چیزهایی که مادر بزرگم می گوید هنوز برای تو زود است این چیزها را بفهمی. و من فکر میکنم برای اینکه بتوانم این چیزها را ببینم باید موهایم سفید بشوند، دندانهایم یکی یکی بریزند ومهم تر از اینها باید حد اقل محمد ام را در این راه داده باشم!

نوشته شده توسط mehman در چهارشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۴:۴۰ ب.ظ

دیدگاه