روایتی از شب قدر در گراش؛

شبی که تا سحر اشک بود و خدا

رویدادشهر ـ فاطمه صالحی: همین که از در خانه بیرون می‌آیی متوجه گروه گروه مرد و زن‌هایی می‌شوی که راهی مسجد و حسینیه هستند و هر گروه بر اساس موقعیت خود محل احیاء انتخاب می‌کند و می‌رود تا شب های قدر را قدر بداند.

نوای «سبحانک یا لا اله الا انت الغوث الغوث خلصناه من النار یا رب» از هر مناره با سوز و گداز قاریان به گوش می رسد. همین که وارد حسینیه می شوی توده‌ی گرمای تنفس به صورتت می‌خورد. حس گرمای وجود حاضران سراسر وجودت را پر می‌کند.

هر کس مشغول کاری است. یکی قران می‌خواند. آن طرف‌تر بچه‌ها بازی گرگم به هوا می‌کنند. یکی در خلوت خود اشک می‌ریزد و خادمان حسینیه مشغول پذیرایی  و جمع‌آوری زبالهها هستند و زیر لب ذکر می‌گویند و در کنار آن سعی دارند محفل را ساکت نگه دارند.

بیشتر جمعیت همراه با قاری دعای جوشن کبیر قرائت می‌کنند. کودکی که هنوز سواد دعا خواندن ندارند کتاب زیارت را برعکس جلو صورتش گرفته و همراه با مادر لب تکان می‌دهد . پیرزن‌هایی که سواد ندارند تسبیح بر دست و مشغول به ذکر گفتن هستند. یا آن‌هایی که کم سواد هستند از روی حرکات لب مشخص است که تقریبا از هر ده کلمه دعا فقط چند تای آن را می‌توانند بخوانند و بیشتر با حرکت چشم، قاری را همراهی می‌کنند.

بعد از دعای جوشن، سخنران صحبت‌های خود را شروع می‌کند. حدود یک ساعتی از ارزش این شب‌ها صحبت کرد تا کسی آن را دست کم نگیرد و به خوبی بهره ببرد و سرنوشت یک ساله خویش را در همین شب‌ها با دستان خود بسازد. آخر سخنرانی تعدادی از جمعیت بلند می‌شوند تا تجدید وضو کنند و اول در مراسم احیا و سپس قضای نماز چند روز را ادا کنند. و این طور قسمتی از بدهکاری خود را بپردازند.

و مهم‌ترین مراسم این شب‌ها احیا است. این شب‌ها به احیایش شناخته می‌شود و چراغ‌ها را خاموش می‌کنند تا هرکسی در تنهایی و خاموشی فضا، با خدای خود خلوت کند و تمام حاجت‌های خود را با معبودش در میان بگذارد و کوتاهی خود در اعمال  توبه بطلبد.اما نبود خیلی‌ها در این مراسم احساس می شود؛ آن‌هایی که بیمار دارند یا بیمار هستند و آنهایی که در همین روزها عزادار شده‌اند و… تنها وظیفه ما این است که آن ها را فراموش نکنیم و بخش از دعاهای‌مان به آن‌ها اختصاص دهیم.

موذن اذان می‌گوید و مردم به نماز می‌ایستند. متوجه دختر بچه‌هایی می‌شوم که با عجله چادر نماز سفید و صورتیِ کم رنگ خود را می‌پوشند و به صف نماز می‌ایستند. برای مدتی سالن ساکت می شود و فقط صدای بازی بچه‌ها و خنده‌هایشان به گوش می رسد.

قضای نماز سه روز را می‌خواندند و باز همهمه محفل را دربر می‌گیرد. خادمان یکی از درهای سالن را باز می‌کنند و جمعیت به سمت آن هدایت می‌شوند. همه‌ی نگاه‌ها به طرف آن می‌باشد و هر کس سعی دارد برای خود جا باز کند و از این در برود و به راه‌رو تقسیم غذا برسد و سهم غذای خود را بردارد و راهی خانه شود.

این شب‌ها هم تمام شد. شب‌هایی که با اشک زنده ماندند و خدایی که در همین نزدیکی نوازش‌مان کرد…

نوشته شده توسط رویداد شهر در پنج شنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۶:۰۲ ق.ظ

۲ نظر

نظر -49 - 0 از 2اولین« قبل بعد  » آخرین 
  1. +1

    بسیار زیبا بود. خداقوت

  2. +1

    شیوا و روان .. آفرین…

نظر -49 - 0 از 2اولین« قبل بعد  » آخرین 

دیدگاه